تبليغاتX
کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود - من هنوزم خدا رو دارم

کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود

تو بگو عشق من پاک و مقدس نبود که سهم من حسرت شد و انتظار ؟

رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند 

 مردمي نا مردمندو سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند

 

از کعبه کليسا نشينم کردي، آخر در کفر بي رقيبم کردي،

بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست، اي عشق چه بيگانه ز دينم کردي

============================================

می روم خسته و افسرده و زار         سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما             دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور           شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق          زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم             ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم              تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد  ، می رقصد اشک       آه بگذار که بگریزم من 

 از تو ای چشمه جوشان گناه           شاید آن به که بپرهیزم من

 بخدا غنچه شادی بودم                   دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس               که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست                می روم خنده به لب ‚ خوینن دل 

می روم از دل من دست بدار           ای امید عبث بی حاصل

 

اقتباض از وبلاگ یه بنده ی خدا(دنیا را به خاطر خدایش...)

 

مهربانم!چگونه نامهربانی ات را تحمل كنم؟

می دانم مدتهاست كه جای خالی مرا ديگر احساس نمی كنی

خوب می دانم كه مدتهاست ديگر نبودنم برايت مهم نیست

 نياز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد         تو سر تا پا وفا بودی ترا من بی فا كردم

 من از تو می نويسم اگر چه می دانم ديگر سرودی برای خواندن باقی نمانده. اگر واژه ها و

 ورقها به من اجازه دهند و چشمای خيسم مجالم دهد و دست ناتوانم ياريم رساند برايت خواهم

 نوشت از شبهايی كه بيصدا گريه كردم و از روزهايی كه لحظه به لحظه در خود شكستم. از

 شوقی برايت می گويم كه هر لحظه برای ديدنت سرشارتر و لبريزتر می شود. برايت می گويم كه

 صدايت را هرشب چون لالايی در گوش دارم ... چگونه اين كودك چشم بر هم نهد بی لالايی ...

كابوسهای شبانه اش را چگونه پشت سر نهد ... هراس تاريك به اميد كدامين نور مغلوب

شود ... لالاييت را برايم بخوان من چشمهايم را بسته ام ... بگذار تصويرت رويای هر شبم

باشد ... بگذار كابوس و تاريكی امشب بميرد ...

اقتباض از وبلاگ عشق و آتش

خسته ام! از همه خسته ام! از خودم خسته ام كه ياد واره ای شدم از بی كسی. لحظه های تنهايی

و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگويم. دل، محرم هر بيگانه نيست و تو خوب می دانی كه خانه

دلم متروك است. احساس می كنم آدمهايی كه دور و برم پرسه می زنن از هوايی كه تنفس

می كنم گذراترن. كسی را نمی يابم كه با غم فراق آشنا باشد. دلم برای ديدارت پر می كشد

 و تو چه آرام و بيصدا از برم پر گشودی. چگونه بيابمت .اگر قرار باشد نگاه منتظر من

 تا ابد پشت اين پنجره سنگی باقی بماند شكايتی ندارم. من به خاطرات خوب گذشته هم قانعم.

 فقط تو بگو عشق من پاك و مقدس نبود كه سهم من حسرت شد و انتظار ...  

 گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی كاهم.

اقتباض از وبلاگ عشق و آتش که نمی دونم هنوزم هست یا نه

+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت2:34 بعد از ظهرتوسط الهام |