بود سوزی در آهنگم خدایا تو می دانی که دلتنگم خدایا دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم خدایا
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي کشيد وقتي عطش طعم تو را با اشکهايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت4:4 بعد از ظهرتوسط الهام |
|
About
زغم کی هلاکم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد دورغ می گویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل او خبر ندارد