اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز
+نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط الهام |
|
About
زغم کی هلاکم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد دورغ می گویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل او خبر ندارد