تبليغاتX
کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود

کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود

تو بگو عشق من پاک و مقدس نبود که سهم من حسرت شد و انتظار ؟

ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندشیم

به تو آری به همان منظر دور

به همان سرو صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه...  همان وهم .... همان تردیدی

 که سراغش ز غزل های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی درو به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم ... به تکلم... به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسمی کسی ورد زبانم شده است

یک نفر ساده چنان ساده که از ساد گیش

می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش

آه ای خوب گران سنگ سبکبارشده

بر سر روح من افتاده و آوار شده 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسمی کسی ورد زبانم شده است

 یک نفر سبز چنان سبز که سر سبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

ای بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست

راستی آن شبه هر شبه تصویر تو نیست ؟

 اگر آن حادثه هر شب تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آیینه اینقدر یکیست ؟؟

حتم دارم که تویی آن شبه آیینه پوش 

عاشقی جرم قشنگیست به  انکار مکوش

آن شبه که آفت جانم شده است

آن الفبا که همه ورد زبانم شده است

اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است

و تماشا گه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه  تویی

عشق من ، آن شبه شاد شبانگاه تویی ...

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت4:14 بعد از ظهرتوسط الهام | |

بود سوزی در آهنگم خدایا             تو می دانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم                نه از آهن نه از سنگم خدایا

وقتي گريبان عدم                     با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را                  پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را                در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را              با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم               نه عقل بود ونه دلي

چيزي نمي دانم از اين               ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن         دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا               از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم             شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و                 عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو               نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين             ديوانگي و عاقلي

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت4:4 بعد از ظهرتوسط الهام | |