تبليغاتX
کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود

کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود

تو بگو عشق من پاک و مقدس نبود که سهم من حسرت شد و انتظار ؟

رفتم به کنار رود 

 

سر تا پا مست - 

 

رودم ، به هزار قصه ، می برد ز دست 

 

چون قصۀ درد خویش با او گفتم

 

لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست !

+نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت4:47 بعد از ظهرتوسط الهام | |

شب شد خورشيد رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست جو مي کرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زير افکند                  گلها خيانت نمي کنند

+نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت4:23 بعد از ظهرتوسط الهام | |

 باور کرده ام سيطره نبودن را از عمق جان  .... تن سپرده ام به اين دروغ بزرگی که نامش زندگی است .... حالا بی خيال رفتنم و بی خيال ماندن.

 رسوخ زجرآور مرگ را چون شوکرانی نويد بخش رهايی، بسان فاحشه ای که تن به ارضاء هيولايی عفن می سپارد ، می پذيرم و ديگران را به لذت تماشای زجر تنم، وامی نهم ....

سيگاری می گيرانم تا چند دقيقه ای زود تر ، هيولای مرگ کار کثيفش را تمام کند ....

چقدر جای تو خاليست ....

 کاش بودی و لجنزار بويناک زندگی زن اسطوره هايت را می ديدی. فرو رفته در باتلاق اشمئزاز دراگ و عرفان بی فضيلت پوچ انگاری...کاش بودی ، چقدر دلم تنگ نگاهت شده است...                  

 خلسه لذت بخش شوکران رهايی ، برای من ، هنوز يادآور خيالواره های توست ،نگاه نافذت تمثيلی از «پدر خورشيد» -که در افسانه های شرقی مجاز رهايی است و دستان مهربانت ، محملی اين جهانی از «بثروديات»  که يونانيان باستان آن را پيکرواره پرواز می دانستند.

بيا نگارگر نشئه بی تجلی عشق! بهار رفته ی من! لااقل به روياهای من بيا...

+نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط الهام | |