|
رفتم به کنار رود سر تا پا مست - رودم ، به هزار قصه ، می برد ز دست چون قصۀ درد خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست !
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنند
باور کرده ام سيطره نبودن را از عمق جان .... تن سپرده ام به اين دروغ بزرگی که نامش زندگی است .... حالا بی خيال رفتنم و بی خيال ماندن. رسوخ زجرآور مرگ را چون شوکرانی نويد بخش رهايی، بسان فاحشه ای که تن به ارضاء هيولايی عفن می سپارد ، می پذيرم و ديگران را به لذت تماشای زجر تنم، وامی نهم .... سيگاری می گيرانم تا چند دقيقه ای زود تر ، هيولای مرگ کار کثيفش را تمام کند .... چقدر جای تو خاليست .... کاش بودی و لجنزار بويناک زندگی زن اسطوره هايت را می ديدی. فرو رفته در باتلاق اشمئزاز دراگ و عرفان بی فضيلت پوچ انگاری...کاش بودی ، چقدر دلم تنگ نگاهت شده است... خلسه لذت بخش شوکران رهايی ، برای من ، هنوز يادآور خيالواره های توست ،نگاه نافذت تمثيلی از «پدر خورشيد» -که در افسانه های شرقی مجاز رهايی است و دستان مهربانت ، محملی اين جهانی از «بثروديات» که يونانيان باستان آن را پيکرواره پرواز می دانستند. بيا نگارگر نشئه بی تجلی عشق! بهار رفته ی من! لااقل به روياهای من بيا...
|
About![]()
زغم کی هلاکم که ز من خبر ندارد
Home
|