|
در گذشت شبم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
بسترم صدف خالیه یک تنهایست و تو چون مروارید ، گردن آویز کسان دیگری و این پایان خوابیست که دیگر بهاری ندارد و من همچنان تنها در آن گوشه ی دریاها در کنار صدفی خالی تنها می مانم و تو چون مروارید گران و سنگین برای دیگری هستی و به آنها می پیوندی و مرا این جا تنها می گذاری و من تنها می مانم و تنها می مانم ... و این پایان خواب من در بیداری بود که بعد از تو بهاری نیست و همیشه پاییز است و من در صدف خالی تنهایی به مرور زمان خرد می شود و می شکند ... الهام
گفته بودی : که چرا محو تماشای منی ؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی ! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو بقدر مژه برهم زدنی ...
وقتی اومد انگار دلم جدا شد زدم به تخته ، تخته هم سیاه شد خواب دیدم غریبه ای کودکی را زیر کردم رفتنت خواب پریشان مرا تعبیر کرد وقتی تو می ری عزای دریاست چون بی آسمون اون خیلی تنهاست کاش می تونستم حرفی بزنم تا راضی شی و دیگه تنهام نزاری !!!!
همیشه فکر می کردم : میان برگ های زرد پاییزی می گریم دلم تنگ است دلم چون برگهای پاییزی پر از درد است صدای خش خش برگها همراه تپیدن های قلبم می شود آغاز و من تنها تر از تنها میان برگهای پاییزی می گریم ولی بعد از تو یک برگ زرد هم به حال من نمی گرید
برای کسی می نویسم که روزی مرا دوست داشت . روزی سرد به رنگ زمستان. روزی که فکر میکردم دیگر هرگز تنها نمی مانم. ولی ... حتی من لایق شنیدن آخرین کلامش هم نبودم کاش میگفت که دیگرمرا دوست ندارد کاش میگفت...
نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردم در خیال ، دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را ، خاطرات اولین دیدار را گفتمش: عشقت به دل افسون شده ، دل ز جادوی رخت افسون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل هوش در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود ، در نجابت در نکویی پاک بود آه روزگار ، روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بودو بس ، حسرت و رنج فراوان بود بس یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم ، باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر آخر این یک بار از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ، عشق دیرین گسسته تارو پود گر چه آب رفته باز آید به رود ، ماهیه بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است ، باش با او یاد تو مارا بس است ....
کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود
|
About![]()
زغم کی هلاکم که ز من خبر ندارد
Home
|